سالهای نوجوانی که ژول ورن و ویکتورهوگو ، صمد و
علی اشرف ذهن تبدارمان رابه راه میداشت تابه امیل زولا و اشتین بک
وچخوف وگوگول برساند ، توگویی درکنار آن نام آوران اگرچند هیچ نه سنگر
، ای بسا پشته ی خاکی ، پله ای توانست بود این نام . درتمامی ی آن
راههای پیچاپیچ گشوده بر هستی ی بی کرانه ای که پیش رویمان آغوش می
گشود.
نادرابراهیمی درگذشته بود.
سر پناه جو
سالهای نوجوانی که ژول وران و ویکتورهوگو ، صمد و علی اشرف ذهن تبدارمان رابه راه میداشت تابه امیل زولا و اشتین بک وچخوف
وگوگول برساند ، توگویی درکنار آن نام آوران اگرچند هیچ نه سنگر ، ای بسا پشته ی خاکی ، پله ای توانست بود این نام . درتمامی ی آن راههای پیچاپیچ گشوده بر هستی ی بی کرانه ای که پیش رویمان آغوش می گشود.
امادرحوالی ی سالهای 55مجموعه ای منتشرشد به نام "سفرهای دور و دراز هامی وکامی".که بلافاصله تلویزیون ملی نیزسریالی برآن اساس تهیه وپخش کرد.موازی بااین سیر و سلوک نادر وپسربچه های ۥننر مجموعه ی مستندی از سفرهای والاحضرت ولیعهد که یکه وتنها سوراخ سمبه های کشور باستانی را ازپاشنه درمیکرد پخش می شد..تاپیش از ان شاید داستانک هایی از نادر خوانده بودم که وجه اشتراک همگی درخامی ی توصیف ناپذیر و بی ربطی ی بارزشان با زندگی ی مردمی بود که مطلب از قرار در باره ی آنهانوشته شده بود.
وقتی زایرممد تنگستانی، خا لد وبلورخانم احمدمحمود.و...بعدها زمین ژرمینال از زولا دایی وانیا وشنل از چخوف وگوگول وصیادان ازان گیله مرد باشکوه را بلعیدم ان همه بی ربطی در اثار این مرد در کنجی منجمد از قلبم برای همیشه مدفون شد.
در این راه یاد مرتضی ان معلم اول ولی نا ستوده ی ما زنده باد.ما به راه افتاده بودیم . دلهامان پرو دستهامان خالی!- گهگاه خبری ازاو سرک میکشید که باجوار رسمی رهنورد جبهه ها شده بود .مصاحبتی داشت اداب روزمرگی را.تظاهری به تنفس، مثل دیگر جانداران !انقلاب شده بود! سرکارخانم شاعره .دکولته با ۥگرده آویز اشپاگتی راخانه نشین کرده ، مقنعه ومانتو و چادر استعمال میکرد .اقای موسی علی "خوان" گرمارود پله پله می پیمود نردبانی که معین البکاء دستگاه خلافت را لایق شود.اخوان بیشی نماند تا برای همیشه باشد .شاملو بار سفر می بست .نصرت نیز ...قلندرانه به هویی قناعت کردند که خون دل قاتق معیشت کنند.شگفتا که از دیگر سو هرکس توشه ای هر قدر اندک اگر از انچه انسانی است در چنته داشت از مهلک حکومت غدار بر گرفت و گریخت ولی کهر اسبانی از این تیره در تذبذب روشنفکرانه ی خویش ماندند تا رمان چندین جلدی در باره زندگی ی آنکه رندگانی ی لااقل سه نسل را زیرسایه ی عبایش به تباهی کشانده اند بنویسد.این بکرد یا نه مهم نیست، هستند دیگرانی حاضر یراق که می خواهند درباره ی پیشوای اوسمفونی خط خطی کنند یا ختنه سوران یادگارهای یادگارش راشیون عظما سردهند!
نویسنده باشی وهم صنفت راطناب بیندازند.گارگر باشی وهم طبقه ات از شدت فقر زن وبچه هایش را به ضرب پتک کشته باشد انسان باشی واین گله ی عظیم انسانی را به مسلخ برند...نه، تو اینها نه دیده ونه شنیده ای ...تو هیچوقت نبوده ای . آنی شد .که شاملو سروده بود ف اتهام ریستن بر خود بسته ، پیش ار آن که مرده باشد
یونی ٢٠٠٨
سر پناه جو